تبليغاتX
www.sofrey del.blogfa.com

www.sofrey del.blogfa.com
سفره دل باز است مهمان شويد 
 

بزرگ شده ام اما نه آنقدر ها

تازگی ها خیلی بیشتر از چند وقت پیش می بینم ، آنقدر می بینم که چشمهایم پر می شوند تا حدی که می خواهند عین یک بادکنکی که زیادی  پر شده بترکند. این موقع است که باید خالیشان کنم تا گرم شوم.

دفتر یادداشت چیبی ام پر شده از چیزهایی که چشمانم را پر می کند. گاهی اوقات فکر می کنم این همه دیدن جایی از دنیا را می گیرد...؟ از کلاسهای درسم بیشتر از شنیدن می بینم..

چشممانم روز به روز به جای پیر شدن و ضعیف شدن قوی می شوند.

استادها ، کلاسها ، دوستها و تمام دوروبریهایم، حتی دستها و پاهایم برایم آنقدر سوژه خلق می کنند تا ببینم و چشمانم را پر کنم.

بزرگ شده ام اما نه آنقدر ها

تازگی ها خیلی بیشتر از چند وقت پیش می بینم....

[ دوشنبه 1390/03/23 ] [ 20:47 ] [ elnaz-r ]

خمیر دندان را فشار می دهم تا  بالا بیاورد  بالا آورده اش را روی مسواکم می گذارم و به دندانهایم می کشم. دندان های خودم است...؟ حالت تهوع دارم .. زنم  می کوبد .طوری به در دستشویی می کوبد که بالا  آوردن را فراموش می کنم .

آنقدر عق می زند که فکر می کنم الان است که زندگیش را بالا بیاورد مادرم آخرین بار که عق  زد من  به دنیا آمدم و او تمام زندگیش را بالا آورد.

شیر آب آشپزخانه را باز می کنم آب  سرد که به دندانم می خورد تیر می کشد و  بالا می رود تا مغزم...  همین که چشمانم را در چشمان زنم می بینم  دستش را محکم جلوی دهانش می گیرد و می دود خودش هم می داند که چیزی برای بالا آوردن ندارد .

خودم را روی تخت می اندازم

عادت کردم که منتظر زنم نمانم تا بیاید و خودش را بیاندازد توی بغلم تا بین موهای پر پشت مجعدش که تازگی ها بوی جدیدی می داد گم شوم.خواستم به زنم بگویم بیاید و بوی جدید مو هایش را کشف کنم تا نوک زبانم آمد اما نگفتم.حالا چه اهمیتی دارد...

 هنوز صدای عق زدنش می اید بالش زنم را بر می دارم و روی سرم فشار می دهم.

***

مترو همیشه پر است از آدم های بالا آورده حتی گاهی نیاز  نیست که خودم را به جایی بچشبانم . یک توده ی بزرگ است که دیگر نیاز به تکیه گاه ندارد.

( معمولا صدای یک زن است که ایستگاه بعدی را اعلام می کند)

به اندازه ی تمام روز های زندگیم  صدای زن برایم جذاب است

هیچ وقت دلم نخواست ببینمش دلم می خواهد برای همیشه در ذهنم  با قیافه ی خط کشی شده ، بدون عیب و نقص بماند تا اینکه بفهمم عین بالا اورده های دیگر است.

اینجا را دوست دارم. تنها جایست که می شود ته مانده ای از فعل خواندن را در آدم های بالا آورده  پیدا کرد.

عاشق مانتوی سورمه اییش هستم جذابترین نقطه اش دکمه های قابلمه ای سر آستین هایش است . اما خودش مثل بقیه بالا آورده هاست. اگر زنم مثل قبل در ذهنم پرستش می شد به هر قیمت که شده دوست داشتم این دکمه های قابلمه ای را روی مچ دستانش ببینم حالا چه اهمیتی دارد.

لبخندش می گوید که شناخته. مرد کنارش را دفعه ی قبل هم دیده ام اینبار با دیدن من  نزدیکش می شود و دهانش را به گوش او می چسباند . از آن آدم هاییست که حتی هنگام دفع محتویات معده  خم  می شوند و به آن  هم نگاه می کند.

سلام

سفارشتون آمادس شرمنده واسه اینهمه تاخیر

همین که امادس خوبه

می خواستم بگویم دکمه هایش جذبم کرده تا نوک زبانم آمد اما نگفتم. حالا چه اهمیتی دارد...

***

کلید هایم را از جیبم بیرون می آورم و زیرو رو می کنم به یک تنوع نیاز دارم از اینکه با دیدن من فقط عق بزند که کار به جایی نمی برد. اینکه بنشیند و مدام با شکمش حرف بزند حالم را بهم می زند دلم می خواهد بالا بیاورم وقتی شکمش را نوازش می کند.

می خواهم از صدا های جذاب برایش بگویم از اینکه چقدر دوست دارم از سر خط  تا ته خط بمانم تا ایستگاه ها را خبر بدهد . می خواهم از دکمه های قابلمه ای آن آستین های معصوم بگویم می خواهم یک حس جدید را در چشمانش ببینم  تا نوک زبانم می آید اما نمی گویم.

زنم روی کاناپه لم داده و ناخن هایش را سوهان می کشد پاهایش ورم کرده خدارا شکر که با دیدن من بالا می آورد انگار چیزی به مغزم می چسبد وقتی فکر می کنم با این قیافه اش با او بیرون بروم.

شکمش انقدر بزگ شده که حس می کنم  آن بالا آورده آن تو  دارد خیلی جولان می زند حتی بیشتر از من در شکم مادرم، مدام می چرخد و محتویات شکم زنم را می خورد و همان تو هم بالا می آورد .دست و پایش را آنقدر کش و قوس می دهد تا خستگی اینهمه بالا آوردن را از تنش بیرون بریزد.

 سرش را از کناپه  فاصله می دهد آنقدر که فکر می کنم سرش جدا از شکمش است . چشمش داخل اتاق است من هم چشمم به اوست موهای مجعدش آویزان شده دلم می خواهد بروم و بوی جدید را کشف کنم اما حالم بهم می خورد که نزدیکش بشوم.

لباساتو رو تخت ننداز آویزون کن

به نظرم یک مقدمه بود برای بقیه ی حرفهایش. پشت میزم نشستم  میخواهم محتویات مغزم را بالا بیاورم .

حدسم درست بود مقدمه را می گویم

می گوید پس فردا نوبتش است و باید کارهایش را راست و ریس کنم . معمولا خیلی می نویسم دوست ندارم محتوایات مغزم آن تو بماند و گند بگیرد باید به دکترش بگویم که او خیلی بالا می آورد  فشار زیادی   روی گردنش است دلم می خواهد بروم و بوی مو هایش را کشف کنم.

خواستم بپرسم بوی جدید از چیست.. تا نوک زبانم آمد اما چه اهمیتی دارد....

***

پدرم می گفت من همه چیز مادرم بودم .او با با لا آوردن من تمام شد..

زن من هم می گوید با لا آورده اش تمام چیزی ست که او دارد. او هم کامل که بالا بیاورد تمام می شود؟

کار هایش را راست و ریس کردم روی تخت چرخدر خواباندنش سرش را تکان می دهد ،ناله می کند، نزدیکش می شوم می خواهم بوی جدید مو هایش را کشف کنم ، عرق ریز کرده بوی موهایش را نمی فهمم اصلا بویی نمی دهد. ناله میکند صدایش به نظرم جذاب می آید. دور می شود تخت چرخدار را می گویم.

[ چهارشنبه 1390/02/07 ] [ 16:17 ] [ elnaz-r ]
دلم گرفت         

                    ای هم نفس

[ شنبه 1389/10/25 ] [ 9:20 ] [ elnaz-r ]

 هنوز مانتواش را در نیاورده آب می ریزد در  قابلمه تا نصفه کمی بیشتر می ریزد این را همیشه  می گوید که باید همیشه کمی بیشتر از نصف آب بریزم شیر آب که بسته می شود صدای فندک گاز می آید قابلمه را می گذارد روی گاز و می گوید" بادمجون سرخ شده می خوری؟؟"(طوری می گوید که صدایش مسافت آشپزخانه و من را طی کند)

چشمانم قفل صفحه لپ تاپم شده صدایش را می شنوم اما چیزی نمی گویم یعنی که "نه" صدای بر داشتن چنگال می آید اطمینان دارم که چنگال است همیشه بادمجان را با چنگال بر می دارد هنوز مانتو اش را در نیاورده  که صحبتش را شروع می کند "خسته شدم از این کارای شهر داری لعنت به همشون که نمی دونم کجای دنیا رو می گیرن با این کاغذ بازیا  "

هنوز چشمم قفل است " راستی بابا می گفت پسر (.فلانی.) رو دیده به ظاهر ش نمی خورده پسر درست حسابی باشه اما انگار کارو بارش حسابی گرفته یه بارم باهم تو هیأت بودیم   نشونم داد فکر می کنی داشت چکار می کرد؟

می خواست عَلم بلند کنه..."

هنوز مانتو اش را در نیاورده بود"یه ربع دیگه دوباره باید برم اون خراب شده هنوز ریس فلان فلان شده امضا نکرده"

عضله چشم و گوشم خوب کار می کند انگشت اشاره هم کارش بدک نیست فقط یک دکمه را بعضی وقت ها هی فشار می دهم تا برود صفحه ی بعد .جذابیت چیزهایی که می خوانم 2 حالت دارد یا از علاقه ی زیاد یا از فضولی زیاد.چشمم به لواشک های طرح شکلاتی زرد الو میخورد کنار لپ تاپم افتاده خودم هم نمی فهمم کی می دهمش بالا هر آشغالی که تویش می ریزند بریزند من عاشقش هستم.

هنوز مانتو اش را در نیاورده دوباره شیر آب را باز می کند احتمالا برنجش را آب کشی کرد با این عضلات قوی گوشم نتوانستم صدای ریختن برنج در آب را بشنوم.

" دیروز تو خونه بحث بود که واسه تولدت چی بخریم بچه ها به تفاهم رسیدن که دوچرخه.  گفتم اگه دوچرخه بخرین آیندشو خراب می کننین خلاصه دختره  حرف در میاد پشت سرش حالا قراراه دوباره فکر کنیم یه چیز بهتر بگیریم راستی  خودت چی دوس داری؟؟

(راستی خیلی جذاب بود) 

خسته شدم از خیره شدن چشمام رو بستم و گفتم (دوچرخه) طوری که صدایم مسافت اتاقم تا آشپزخانه را گی کند.

" توام حتما قصد خراب کردن آیندتو داری"

(حالم بهم می خور از دختر بود ، اصلا از آدم بودن)

دوباره چشمم قفل صفحه تاریک با نوشته های سفید که به  آبی  می زند شده

مقنعه اش را سر کرد کیفش را بر داشت "حواست باشه دمش که بالا اومد شعلشو کم کن "

طوری گفت که صدایش مسافت بین در تا اتاقم را طی کند .

[ دوشنبه 1389/10/06 ] [ 14:11 ] [ elnaz-r ]

بارون که می یاد همه جارو خیس میکنه واسش فرقی نداره منم.. تویی ..تازگیا فهمیدم یه استثنایی داره اونم  اینه که گوسفندا  خیس نمی شن جالبه که استاد فلسفه این حرفارو می زد و فرق بین گوسفند و بز رو می گفت.

 یکی پیدا بشه که  فرق آدم با آدم رو بفهمه خوبه...خیلی خوبه

شایدم بد باشه

استاد فلسفه می گه انسان مساوی با حیوان ناطق  من یکی بهم بر می خوره  اسم حیوان می یاد روم اما واقعا این همه شباهت بین ما و بز وجود داره اسممون حیونه فقط از نوع ناطقش.

یه فرقیم بین انسان و انسان یا به قول طرف  دو تا حیوان ناطق هست اینکه هر انسانی در گول زدن استعداد داره  شکی نیست این موضوع ذاتیه اما نحوه ی گول زدن فرق داره که می شه عرضی حالا از این که بگذریم همین خود من واسه کم کردن شر یه بچه از سرم انگشتاشو  گرفتم تو دستم و  کیلیدارو فشار میدم راستش کلی داره کیف میکنه که می تونه با این کلیدا که به نظرش بهم ریخته میاد  کلمه های درست بنویسه  بعضی وقتهام چشم می ندازه  به صفحه ی مانیتورو یه دفعه میگه  ل آخر... اااا چرا  آخر نشد

بعضی وقتهام می گه شبیه اسم من نوشتی اما در واقع نمیدونه داره گول می خوره....

خلاصه دنیاس دیگه همیشه یکی سادهتر می شه که گول بخوره اینه دیگه باید به سازش باشیم

 دلش می خواد هر چیزی رو که دوست داره فشار بده منم میزارم  که بعد عذاب وجدان نگیرم که چرا درصد حیوانیتم بیشتر از بقیه اس...

کنتحهببقظفعجج./..//بدام.ذ۷۷سسشم عبی۵۵مس۶کگتتهبفطططصضکحاخفف۰ژزریببب۴ظمذذ۸ب.با۶۶سظشغ

 

[ دوشنبه 1389/08/17 ] [ 19:17 ] [ elnaz-r ]
دستهایت را از زیر لحاف مخملی ات بیرون می آوری و به صورتت می کشی. پر شده از دانه های عرق.

هنوز چشمانت را باز نکرده ای . اما خیلی دلت می خواهد که زودتر بیدار شوی.

دوباره کابوس ها ی همیشگی . نمی دانی کی دست از سرت بر می دارند.پلکهایت می لرزد عضلات

صورتت را در هم می پیچانی و چشمانت را باز می کنی . دو دو می زنند .

بلند می شو..قلبت تند می زند ، نفس هایت هم  تند شده.  رگ دستت به پوستت فشار می آورد و مدام آنرا بالا و پایین می برد.

  داری فکر می کنی اما صدای تند نفس هایت تمرکزت را بهم می زند و درست نمی دانی که به چه فکر می کنی.

پاهایت را از زیر لحاف سنگین بیرون  می آوری و از تخت پایین می اندازی.سریع بلند می شوی قلنج پاهایت می شکنند اما صدایی ازشان در نمی آید.

به اتاق شوهرت می روی دو تا پتو رویش  انداخته و از زیر آن فقط موهایش پیداست که تک و توک می توانی رنگ تیره در آنها پیدا کنی.

هنوز نفس هایت تند می زند. سعی می کنی نفس هایت را حبس کنی و ثابت بمانی . اولش فکر می کنی هیچ تکانی نمی خورد خوب که نگاه می کنی متوجه بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه اش می شوی .

شش هایت پر از هوا شده همه شان را را بیرون می آوری و شش هایت خالی می کنی.

عاشقش نیستی اما دوستش داری او تو را به یاد پدرت می اندازد خیلی وقت است که دیگر پیشش نمی خوابی حتی یادت نمی آید آخرین باری که پیشش خوابیدی کی بود.

خودش این طور خواست فهمید که از بوی تند سیگار  نمی توانی نفس بکشی .خودش رفت و برایت یک تخت خرید.

به طرف آشپزخانه می روی همین که پاهایت سرامیک را لمس می کند سردت می شود.

در یخچال را باز می کنی پارچ شیشه ای  آب را بر می داری و سر میکشی. از این کار حالت به هم می خورد.

زیر کتری را روشن می کنی . دیگر تحمل سرامیک سرد را نداری. به اتاقت می روی و جوراب های بافتنی قرمزت را می آوری و می پوشی .

مادرت بافته ، خیلی دوستشان داری .

به طرف پنجره می روی کاناپه کنار پنجره جایگاه مخصوصت است .

می نشینی و به بیرون خیره می شوی  نمی دانی به کجا شاید همه جا  شاید هم فقط خانه روبه رو با شیشه های رفلکس صورتی. این کار هر روزت است . 

خانه روبه رو زن تنهایست که هیچ وقت تنها نیست .

ازش  خوشت می آید یعنی این برایت سرگرمیست که ببینی رنگ موهایش چیست یا هربار چه لاکی می زند و آنرا با کدام یک از لباس هایش ست می کند.

مردی جلوی در  ایستاده عرض در را قدم بر می دارد.هی  می رود و بر می گردد.

دستش را در جیب کتش می کند ، چیزی بیرون نمی آورد مقابل شیشه رفلکس صورتی می ایستدو  دستهایش را در موهایش می برد و مرتبشان می کند.

در باز می شود  و مرد سعی می کند خوشحالیش را کمتر نشان دهد و داخل می شود.

احتمالا این اولین مرد غریبه ایست که امروز وارد خانه اش می شود.

به کتری نگاه می کنی بخار آب با هیجان از سوراخ درش بیرون می زند.

دلت نمی خواهد اما بلند می شوی . به طرف کتری می روی شعله اش را کم می کنی. لیوانت را بر میداری و تمام پودر داخل بسته ی کافی را تویش خالی می کنی .

آبجوش می ریزی و هم می زنی .

شوهرت فقط چای می خورد. دم میکنی و میز صبحانه را می چینی.

به اتاق شوهرت می روی کف دستهایت را به هم می کوبی  چند بار این کار را می کنی  اما شوهرت توجهی نمی کند.

عصبانی می شوی لیوان کافی ات را بر می داری و میروی  روی کاناپه ات لم می دهی.

هم می زنی. 

 دوباره به خانه زن نگاه می کنی پرده های خانه اش را انداخته.

با خودت فکر می کنی امروز کاسبی اش خوب است یا نه نمی دانی دعا کنی خوب باشد یا بد .

 هم می زنی عاشق بوی کافی هستی.بخارش را وارد ریه هایت می کنی.این کار آرامتر می کند.

جرعه ای می نوشی .

هم می زنی

به خوابی که دیده ای فکر می کنی . دیده ای که هر چه با دقت به شوهرت نگاه می کنی قفسه سینه اش تکان نمی خورد .

جرعه ای می نوشی

این خواب را بارها دیده ای خسته شده ای از این تصاویر تکراری

جرعه ای می نوشی

پاهایت را روی هم می اندازی و به جوراب هایت نگاه می کنی . یاد مادرت افتادی دو دستت را در هم گره کردی و به نشانه التماس مدام جلویش تکان دادی تا راضی شد با چشم های ضعیفش آنها را برایت ببافد.

جرعه ای می نوشی

لیوانت خالی شد ، حالا خیره شده ای به اشکال نامفهوم  درون لیوان همیشه دلت می خواست ازشان سر در آوری اما هیچ وقت نفهمیدی و همیشه فقط به آنها خیره شدی . شوهرت هنوز بیدار نشده از اینکه توجهی به تو نمی کند عصبانی هستی .

میز صبحانه را جمع می کنی ترجیح می دهی اصلا بیدارش نکنی .

دوباره روی کاناپه لم می دهی و خیره می شوی به شیشه های رفلکس صورتی پرده ها جمع شده . مرد غریبه از خانه بیرون می آید و در را هم نمی بندد.به نظر راضی نمی آید.

 آفتاب بدنت را پوشانده .دوباره به خوابت فکر می کنی . عاشقش نیستی اما دوستش داری او تو را به یاد پدرت می اندازد ، به اندازه ی او مهربان است.از تنهایی می ترسی همیشه هم تنها بودی از همان موقع که پدرو مادرت مردند و شوهرت بزرگت کرد تنها بودی.

نور های طلایی چشمانت را نوازش می دهند پلک هایت مدام به هم می خورند.اما آرام و ملایم.

بچه ات گریه می کند اما صدایی از گلویش بیرون نمی آید . شوهرت بچه دوست دارد اما تو از ترس اینکه بچه ات مانند تو تنها شود زیر بار بچه دار شدن  نمی روی.

شوهرت بچه را بغل می کند . آرامش می کند و می خواباندش خودش هم می خوابد اما دیگر قفسه ی سینه اش بالا و پایین نمی رود. خانه ات سرد و تاریک شده دیگر آفتابی نیست .

مرد غریبه جلو در خانه با شیشه های رفلکس صورتی ایستاده نمی دانی این چندمین نفر است. احتمالا سومین نفر.سردت شده. شوهر هنوز بیدار نشده.

 

پایان

[ دوشنبه 1388/11/26 ] [ 17:49 ] [ elnaz-r ]

سرش را خم كرد تا زندگی از بالای سرش عبور کند.آنقدر خم کرده بو که هیچ تماسی با آن نداشته باشد.دیگر زندگی اش را دوست نداشت از اولش هم دوست نداشت، از همان بچگی ..! از همان موقع که عمه اش را از پدر و مادرش بیشتر دوست داشت. اما چه اهمیتی دارد..! 

با ترس  سرش را كمي بالا   آورد اما کمرش هنوز خمیده بود به  اطرافش که نگاه کرد غمش دوباره زنده شد .هنوز زندگی جریان داشت هنوز مجبور بود سرش را خم کند تا زندگی از بالای سرش عبور کند.    دیگر از این کار خسته شده بود،كمرش هم دیگر توان وزن زندگی را نداشت .نمی دانست چرا زندگی لعنتی اش تمام نمی شود .نمی دانست تا کی می خواهد از بالای سرش عبور کند و تاکی جریان دارد.                                                                                     

اولين بار كه عمه اش را مامان صدا زد احساس کرد کاش واقعا مادرش بود. که بود. بعضی وقتها بهانه می کرد که حواسش پرت شده و به او بابا هم می گفت. چه لذتی می برد... چه لذتی..                                                                            

عمه اش همیشه به او سوهان می داد تا بخورد از همان سوهان های شیرین که او  دلش برای آنها ضعف می رفت . ناخن هایش را هم کوتاه می کرد و سوهان می کشید و او همیشه به این فکر می کرد که چرا وقتی عمه اش روی ناخن هایش را سوهان می کشد نوک انگشتانش شیرین نمی شوند.                                             

دوباره میگرنش عود کرد. دوباره انگار مغزش را سوهان می کشند . همه جا را گشت همه ی کشو ها و کابینت ها و حتی زیر کاناپه ی قراضه ی روبه روی تلویزیون را. احتمال می داد وقتی که گزارش هوا شناسی می دیده قرص هایش را جایی اطراف کاناپه گذاشته ، فقط گزارش هواشناسی  نگاه می کرد. فقط دلش می خواست باران ببارد و سیل بگیرد.یا هر چیزی که بتواند زودتر زندگی بالای سرش را عبور دهد. اما همیشه گزارش از هوای صاف یا کمی تا قسمتی ابری و  گاهی هم از آلودگی چندشناک شهر داد ه می شد.                                                             

میگرنش آنقدر چشمانش را تار کرده بود که همه جا را تیره و غبار آلود می دید.  وقتی پدر و مادرش مردند ناراحت نشد. اشک نریخت نمی دانست چرا به وجود آمده همیشه فکر می کرد کاش تولدش به تاخیر می افتاد یا اینکه کاش بچه ی عمه اش بود،که بود.                                                                                             

نمی دانست قبر پدر و مادرش کجاست وقتی مردند احساس کرد که راحت شده ،احساس کرد که دیگر بدون حسادت مادر می تواند به عمه اش بگوید ،مامان.اما نشد.  

 خانه ی کوچکش همیشه تاریک بود . هر نوری باعث می شد که دوباره میگرنش عود کند. ودوباره از آن سوهان ها که شیرین هم نبود به مغزش بکشندو آنرا سیقل دهند و او را عاصی کنند .دارو هایش را پیدا نکرد. روی کاناپه دراز کشید .          

شیشه های پنجره ی اتاقش را رنگ زده بود رنگ تیره ای که خودش هم نمی دانست به سبز می زند یا قهوه ای .قسمتهایی از شیشه رنگش پریده بود و نور موزیانه خودش را داخل اتاق او  می انداخت و حالا  هم باریکه ها درست به صورت او می خورد و تا ته مغزش را می سوزاند. بلند شد . عصبانی بود . خواست مشتی به شیشه بزند و عقده اش را خالی کند اما ترسید که مشتی از نور به صورتش بخورد و کبودی دور چشمانش را بیشتر کند.                                                                               

ترجیح داد کاناپه را طوری بچرخاند که چشمش به آن باریکه های موزی نخورد. کاناپه را  چرخاند. قرص هایش را پیدا کرد، به اندازه ی وقتی که کنار عمه اش بودخوشحال شد.

مدتها بود که اینطور خوشحال نشده بود. قرص هایش را خورد. بهتر شد. ترجیح داد دوباره کاناپه را برگرداند و روی آن دراز بکشد و گزارش هواشناسی نگاه کند . امید داشت که هوا پس شود. درست مثل وقتی که عمه اش مرد و هوا پس شد و کمرش را خم کرد و سوهان کشیدن به مغزش آغاز شد . از همان سوهان هایی که شیرین نبود و عمه اش به ناخن هایش می کشید.

بعد از مرگ عمه اش فهمید ،همیشه درست بوده که به او مادر می گفته فهمید که عمه اش همیشه مادرش بوده و این عذابش را بیشتر می کرد.

با خودش فکر می کرد کاش بیشتر به او مادر می گفت و  بیشتر حسادت مادرش را جریحه دار می کرد . عمه اش به مادرش خوبی کرده بود اما چرا مادرش قدر او را نمی دانست نه قدر او را نه عمه اش را .

عمه اش که مرد کمرش خم شد. همیشه منتظر این بود که هوا پس شود و زندگی از بالای سرش بگذرد و تمام شود. عمه اش همیشه می گفت که زندگی هیچ وقت تمام نمی شود و دنیا به آخر نمی رسد . می گفت زندگی مانند یک ساعت شنی است که هی برگردانده می شود و هیچ وقت نمی توانی منتظر تمام شدن شنها باشی .اما خودش خوب می دانست که شن های او جان آخرشان را می زنند و دیگر برگردانده نمی شوند.

باد شدیدی وزید شیشه های پنجره اش را شکاند و تکه هایی که نمی دانست به سبز می زند یا قهوه ای را همه جا پخش کرد . نور وحشیانه همه جا  حتی سوراخ روی دیوار که قبلا جای میخ و قاب عکس عمه اش بود را پر کرد .

اولین بار بود که میگرنش با تابش نور شدید عود نمی کرد. فهمید که هوا پس شده. کمرش را راست کرد.خوب که اطرافش را نگاه کرد،فهمید که زندگی از بالای سرش رد شده.

 

 

[ دوشنبه 1388/05/19 ] [ 18:19 ] [ elnaz-r ]

دستهايش را بالاي بخاري نگه داشت .انگشتانش گزگز كردند. حس مي كرد كه ناخن هايش ترك برمي دارند. خون زير پوست دستش به جريان در آمده بود  و احتمالا سلول هاي آن از يكديگر سبقت مي گرفتند. دستهايش را خيلي آرام به هم مي ماليد و با اين كارگرما را با دستانش گير مي انداخت و به صورتش مي رساند .چند بار اين كار را كرد تا خون زير پوست صورتش هم به حركت در آمد . چشمانش به يك نقطه ي سياه  روي ديوار قفل شده بود و حركت نمي كرد . انگار افكارش نمي گذاشتند كارهايش را سريع و درست انجام دهد . آرام شالش كه هنوز دور گردنش بود را باز كرد و روي صندلي كنار بخاري انداخت . تا به خانه برسد بيش از صد بار كارهايش را مرور كرد . مي خواست تصميم بگيرد. بايد تصميم مي گرفت . هنوز دكمه هايش را كامل باز نكرده بود كه تصميمش را گرفت .  دستش را به طرف شالش برد و دوباره آن را دور گردنش پیچید .خيلي سريع از چند ،در گذشت . در اتاق ،در راهرو و در حياط . هيچ كدامشان را هم نبست .خيلي تند راه مي رفت . پاهايش توانايي تصميم سريع او را نداشتند و گاهي از بدنش عقب مي ماندند.

سرما خودش را به او مي ماليد و نوك بيني اش را قلقلك مي داد ، آنقدر كه آن را به خجالت انداخته بود.

در خودش قاطعانه تصميمش را گرفته بود و ادعا مي كرد كه با دفعات قبل فرق دارد .فكر مي كرد اين بار توانايي اين را دارد كه زنگ در خانه شان را بزند . و حتي توانايي اين را هم دارد كه وارد خانه شود  وبيشتر از همه توانايي اين را هم دارد كه زن را از خانه اش بيرون كند.

آبي كه در فرو رفتگي كنار خيابان جا مانده  از سرما يخ زده بود .سرعتش را كم كرد و تمام يخ ها را شكاند .چند ضربه اي، به يخ ها زد تا اينكه حواسش پرت شد و پايش به جدول خورد و درد گرفت . سرعتش را زياد كرد .

شالش را تا جايي كه مي توانست بالا كشيد و سرش را در آن فرو برد . خيلي كم پلك ميزد . روي مژه هايش دانه هاي يخ را حس مي كرد. تصميم داشت كه مثل دفعات قبل تمام راه را پياده برود اما مي ترسيد كه با پياده رفتن باز فرصت داشته باشد و خودش را منصرف كند .

ادعا مي كرد كه قاطع است . گاهي بدون اينكه متوجه شود در فكر فرو مي رفت و قدم هايش آرام مي شد . اما خيلي سريع به خودش مي آمد و دوباره سرعتش را زياد مي كرد. ديگر پاهايش هم با افكار او هماهنگ شده بود .

از آخرين خيابان هم گذشت و وارد كوچه شد . از آن خانه متنفر بود خانه ي سنگي با شيشه هاي آبي . روزي عاشق اين خانه بود اما…

مي خواست تعادلش را حفظ كند . قدم هايش را آرام و منظم كرد ، داشت نزديك مي شد دستهايش را از جيب كاپشنش بيرون آورد و چند بار روسري اش را مرتب كرد وچند بار هم صدايش را صاف كرد .نزديك تر كه شد با خودش فكر كرد كه نكند آنها او را از صبح ديده اند.

از خودش خجالت كشيد .دستهايش را در هم گره كرد ،ابرو هايش در هم رفت . نه عصبي بود ونه غمگين فقط خجالت مي كشيد ،خجالت مي كشيد كه برود و زندگيش را پس بگيرد. ديگر رسيده بود . ايستاد . فكر كرد. نوك پايش را چند بار به ديوار سنگي خانه زد .اما ترسيد كه دوباره منصرف شود . انگشت اشاره اش را كه از سرما سرخ شده بود و مي لرزيد را بالا آورد و تا نزديك زنگ برد . اما باز هم نتوانست . چند بار اين كار را كرد اما نتوانست. چند قدم  عقب رفت و ايستاد و خانه را نگاه كرد .فكرش را نمي كرد انتظارش را نداشت . زن جيغ مي كشيد و گريه مي كرد در را باز كرد و بيرون آمد . چشمانش به چشمان او  قفل شد آنقدر كه حلقه هايي ايجاد كرد و باريد . زن با خشم به او نگاه كرد انگار از ديدنش متعجب نشده بود . يك قدم به طرفش آمد اما منصرف شد چيزي زير لب گفت و راهش را كج كرد و رفت.

دوباره شالش را تا جايي كه مي  توانست بالا آورد . دوباره بايد تمام را را پياده مي رفت . اما اين بار خوشحال بود . آرام راه  مي رفت ولبخند مي زد . پاهايش توان گرفت، دويد و با صداي بلند خنديد . ..

 

[ شنبه 1388/01/08 ] [ 11:3 ] [ elnaz-r ]

** ** **

  1. اول يه كار خيلي قديمي:

(((انتقام)))

جلوي در حياط رنگ و رو رفته شان ايستاده بود و كلافه و سر در گم به نظر مي رسيد. خانه ي نوسازي كه درست ديوار به ديوار آنها بود ،حدود يك متري جلوتر از خانه ي آنها ساخته شده بود و جلوي ديدش را مي گرفت و البته باعث ناقص شدن خانه ي آنها هم شده بود . هر چند دقيقه يك بار از كنار در به كنار خانه ي همسايه مي رفت و از پشت آن انتهاي كوچه را سرك مي كشيد .حتما در انتظار كسي بود . سردش شده بود . مدام دستهايش را به هم مي ماليد و در آن (ها) مي كرد . گونه ها و نوك بيني اش سرخ شده بودند ، درست رنگ كلاه بافتي كه مادرش تازه بافته بود و او هم حالا سر كرده بود .اعصابش به هم ريخته بود چند باري مي شد كه سرك مي كشيد اما خبري از چيزي نبود . مدام با خودش زمزمه مي كرد :اه لعنتي بيا ديگه.

در حياطشان نيمه باز بود ، طوري كه از فاصله ي دولنگه ي در كل حياط دور و درازشان را مي شد ديد . چند بار ديگر فاصله ي بين در حياط و ديوار همسايه شان را طي كرد و سرك كشيد ،اما فايده اي نداشت پيدايش نمي شد . در فكر فرو رفته بود . داخل حياط شد . در حالي كه سرش را پايين انداخته بود و دو دستش را از پشت كمرش به هم گره كرده بود ،كل حياطشان را قدم رو رفت ، پرهاي بچه كبوتر عزيز دردانه اش روي زمين ريخته بود و او بايد دزد كبوتر نازپرورده اش را گير مي آورد . البته مي دانست كه دزد آن كيست يعني همان موقع كه داشت كبوترش را مي برد ديدش ، اما هر چه دنبالش دويد نتوانست آنرا بگيرد و حالا فقط منتظر اين بود كه يك بار ديگر سايه اش از از جلوي خانه آنها بگذرد تا آنوقت بلايي به سرش بياورد كه مرغان آسمان به حالش گريه كنند . آخر كبوتر زيباي او تازه يك ماهش بود ، و او با كلي زحمت آنرا بدست آورد . براي انتخاب والدين همين بچه كبوتر كلي تلاش كرد و در آخر از بين تمام كبوترانش يك جفت كبوتر مرغوب كه نر آن زاغي بود و ماده اش طوقي را انتخاب كرد وحالا انتظر داشت كه بچه كبوترش سوسكي مرغوبي شود .

خيلي لز كبوتر بازان چشمشان به دنبال سوسكي تازه متولد شد ه ي او بود . اما حيف كه تمام زحماتش به باد رفته و حالا فقط حس انتقام بود كه در او مي جوشيد . بايد دزد آنرا پيدا مي كرد . با همان اخم و دستهاي گره كرده پشت كمرش چند بار طول حياط را بالا و پايين رفت ، تا اينكه صداي خش خش برگها را شنيد ،انگار چيزي رويشان راه مي رفت قدري خودش را پشت ديوار انباري گوشه ي حياطشان كه لانه ي كبوتر هايش هم آنجا بود پنهان كرد . سرش را از كنار ديوار به داخل حياط بيرون آورد خودش بود. همان گربه سياهي كه او را به عزاي كبوترش نشانده بود . حالا وقتش بود . ساعتها انتظار چنين لحظه اي را مي كشيد . گربه بي خبر از همه جا به طرف او مي رفت . وقتي نزديكش رسيد خيلي سريع با حركتي شتابدار روي گربه پريد و دو دستش را به دور كمر آن حلقه كرد. گربه هم از ترسش نيم متري پريد و و در حالي كه دست و پايش را به موزاييك كف حياط مي كشيد قصد فرار داشت . صداي ناخن ها يش كه روي مزاييك كشيده مي شد ، پسر را آزار مي داد . آنرا محكم بغل كرد و راه افتاد . گربه در بغلش بود و مدام تكان مي خورد و براي فرارش تقلا مي كرد . اما پسر خيلي محكم تر از اينها او را چسبيده بود . حالا ديگر قاتل بچه كبوتر در دستش بود ، اما نمي دانست با او چه كار كند . گربه در بغلش بود و باز هم طول حياط را بالا و پايين رژه مي رفت . تا اينكه ياد حرف پدرش افتاد . هميشه وقتي مادر به او مي گفت كه سبيلش را بزند او مي گفت : كه سبيل من حكم سبيل گربه را دارد و اگر آنها را بزنم تعادلم را از دست مي دهم و ديگر حتي نمي توانم راه بروم . اين جرقه در ذهنش ايجاد شده بود . اين طور عذاب كشيدن قاتل بچه كبوترش را مي ديد . بنابر اين گربه را به پشت خواباند و دو پايش را زير پاي راستش گذاشت و دو دستش را در دست چپش گرفت و خودش هم تقريبا روي آن نشست ، بعد با دست راستش شروع به كندن سبيل هاي او كرد .، و يكي يكي آنها را از جا در اورد . گربه با در آوردن هر سبيل به روش خودش جيغي مي كشيد و مدام سرش را به چپ و راست تكان مي دادتا شايد پسر دست از سر او بر دارد. اما اين كار شدني نبود . خلاصه كار پسر تمام شد ،اما يكي از سبيل هاي سمت چپ صورت گربه را نكنده بود . دوباره بغلش كرد و به طرف راهروي خانه رفت . نمي خواست مادرش بفهمد ،آرام در را باز كرد . كفشهاي كتاني كهنه و رنگ و رو رفته اش را در آورد و با تلاش زياد آنها را برداشت و در دستهايش جا داد.، و بعد خيلي آرام در را بست و به طرف پله هاي پشت بام رفت . از پله ها بالا رفت و در پشت بام را باز كرد و دوباره شروع به راه رفتن كرد . دنبال جايي مي گشت كه گربه را زمين بگذارد ، اما درست از ماجرا خبر نداشت . هنوز مطمئن نبود كه اگر گربه را روي زمين مي گذاشت مي توانست راه برود يا نه . از اين مي ترسيد كه او در كمال صحت و سلامت راه برود و بدون هيچ آسيبي از دست او فرار كند . ترسيده بود اما نمي دانست از چه ترسيده .

دلش را به در يا زد . گربه را به طرف ديواري كه ا ز ابتداي حياط شروع مي شد و به در خروجي ختم مي گرديد ، برد . عرض ديوار در آنجا از بقيه ي جاها كمتر بود . آن را روي ديوار گذاشت ، گربه هم ابتد آرام بود و بعد كه مطمئن شد دستهاي خشن پسر او را رها كرده سريع پا به فرار گذاشت ، اما هنوز دو قدم هم نرفته بود كه از روي ديوار به داخل حياط افتاد . از برخورد آن با موزاييك كف حياط صداي عجيبي بر خواست . خيلي سريع بلند شد اما با هر قدمي كه بر مي داشت از سمت راستش به پهلو مي افتاد .و پهن زمين مي شد . تا انتهاي حياط بيش از ده بار زمين خورد و پسر روي بام از خنده ريسه رفته بود و كلي هم احساس غرور مي كرد .

** ** **

دوم يه كار يه كم جديد :

(((عذاب وجدان)))

پشت ميزش نشسته بود . كتابش را ورق مي زد و مثل هميشه دست چپش را بين موهايش برده بود و پوست و زخم هاي روي سرش را مي كند.همه جاي سرش زخم شده بود و اوهر بار با كندن زخم ها از خوب شدنشان جلوگيري مي كرد . ديگر اختيار دستش را نداشت .

چشمانش مي سوخت اما نمي توانست بخوابد انگار افكارش در هم پيچيده بود به طرف ساعت نگاه كرد .عقربه ي بزرگ روي 12 و عقربه ي كوچك روي 11 قفل شده بود و عقربه ي قرمز رنگ ثانيه شمار هم سر جايش مي لرزيد . لحظه اي مردمك چشمانش همراه آونگ ساعت به چپ و راست حركت كرد .

ساعت جيبيش را از كشوي ميز بيرون آورد و نگاهش كرد زياد خوب نمي ديد . اما فهميد كه ساعت از 2 صبح هم كمي گذشته دو دستش را روي ميز تكيه گاهش كرد . دستانش گيجگاهش را فشردند و به عكس هاي خانوادگي زير شيشه ميزش خيره شد . ميزش رو به روي در اتاق بود . حركت چيز سياهي را روي چهار چوب فلزي در احساس كرد . خيلي سريع سرش را بلند كرد اما چيزي نديد . كمي صبر كرد .سوسك سياهي از درز پوسيده ي چهار چوب در بيرون آمد . نمي خواست آنرا بكشد . مي دانست كه اگر آنرا بكشد دوباره عذلب وجدان به سراغش مي آيد . از طرفي آن رويش كه بالا مي آمد ديگر نمي توانست جلويش را بگيرد . او 2 ، رو داشت يك روي آرام ،ساده و خجالتي و روي ديگر پر تحرك و كمي هم ترسناك ، هر وقت مي خواست روي بدش را ساكت كند . دفتر كارهايش را مي خواند و دوباره عذاب وجدان مي گرفت . و اين باعث مي شد كه جلوي كارهاي بعديش را بگيرد . كشوي ميزش را باز كرد و دفترش را كه بين برگه هاي مختلف پنهان كرده بود را بيرون اورد و صفحاتش را ورق زد . تمام كارهايش مرور شد . مورچه هايي كه از قصد زير پايش لهشان مي كرد .و در لانه هايشان بنزين مي ريخت .گربه هايي كه سبيل هايشان را مي كند و روي ديوار ، رهايشان مي كرد . پروانه هايي كه يك پالشان را مي كند و آنها را به هوا پرتاب مي كرد . سوسك هايي كه بر عكسشان مي كرد و نزديك لانه ي مورچه ها مي گذاشت . كندوهاي زنبور هايي كه با جاروي سقف زني مادر خرابشان مي كرد . مارمولك هايي كه دمشان را مي كند و جمع مي كرد و خيلي كارهاي ديگر و حالا هم زخم هاي سرش كه از دست او امان نداشتند . سرش را كه بلند كرد سوسك روي ديوار كنار تختش راه مي رفت . از مرور كردن دفترش ،آنقدر عذاب وجدان گرفته بود كه ديگر نتواند آنرا بكشد .

دفترش را بست ،پنجره ي اتاقش را باز كرد . چراغ را خاموش كرد و همين كه خواست فاصله ي بين چراغ و تختش را طي كند . حس كرد چيزي زير پايش تكان مي خورد . حركت شاخك هايش را مي فهميد . فكر كرد كه آنرا كشته اما با بلند كردن پايش ، خيلي سريع فرار كردو از روي آن يكي پايش رد شد و رفت . از اينكه نمرده بود نفس راحتي كشيد .

خودش را روي تخت انداخت . هنوز هم خوابش نمي آمد . اما چشمانش را بست .

گربه ها گوشت بدنش را مي كندند و مي خوردند . مورچه ها در چشمانش لانه كرده بودند . و ديگر چيزي از چشمانش نمانده بود . سوسك ها از دهانش بيرون مي آمدند و دم مارمولك ها به جاي موهايش قرار گرفته و تكان مي خورد .زنبور ها تمام بدنش را نيش مي زدند و قسمت هاي مختلف كندو مي ساختند . پروانه هاي بدون بال از گوشش بيرون مي آمدند .

تمام بدنش از عرق خيس شد . با آن حال و اوضاع هنوز زنده بود . به لرزش افتاد . آنقدر لرزيد و لرزيد كه يكدفعه از خواب پريد .

هوا ديگر روشن شده بود . نسيم خنكي از پنجره به صورتش خورد . از جايش بي حوصله بلند شد و پاهايش را از تخت پايين انداخت ،دستش را بالا آورد و دانه هاي عرق روي پيشانيش را پاك كرد . ديگر از عذاب وجدان ها يش خسته شده بود مي خواست به آنها پايان دهد .كه آن موجود سياه يكدفعه از زير تختش بيرون آمدو ازوري پاهايش عبور كرد . اما اين بار او با حرص از جايش بلند شد و به طرفش دويد و آنرا ،زير پايش له كرد .بعد به طرف ميزش رفت و دفترش را باز كرد و دوباره چيزي در آن نوشت .

                                                                                                                                       **                                                     **                                      **

سوم هم در پناه حق باشيد (عيد فطر هم پيش پيش مبارك)

[ یکشنبه 1387/07/07 ] [ 19:27 ] [ elnaz-r ]
  • باد بزن حصيري مادربزرگش را در دست گرفته بود و خودش را باد مي زد . سرش پر شده بود از دانه هاي عرق ريز و درشت هر بار كه حركت باد بزن را متوقف مي كرد دستش را به سر بدون مويش مي كشيد . تازه موهايش را از ته تراشيده بودند يعني از همان موقع كه آن قرص هاي رنگارنگ و آمپول هاي دردناك روي كار آمد سرش هم بدون مو شد هميشه از اينكه روسريش را جلوي كسي در بياورد خجالت مي كشيد حتي مادرش فقط وقتي اين كار را مي كرد كه هيچ كس پيشش نباشد . از آينه وحشت داشت از بچه هاي كوچك فاميل كه اورا مسخره مي كردند مي ترسيد .
  • اين بار وقتي دستش را روي سرش كشيد تا دانه هاي عرق را پاك كند سرش داغ داغ شده بود و به نظرش كمي هم ورم داشت باد بزن را روي زمين گذاشت لحظه اي نگاهش به گل هاي قالي ميخكوب ماند . تعادلش را از دست داد و افتاد . سرش محكم به زمين خورد و صدا داد . احساس كرد ددرون سرش چيزيست كه دوست دارد به زمين بچسبد .سرش آنقدر سنگين شده و سفت به زمين چسبيده بود كه او هر كاري مي كرد نمي توانست آنرا بلند كند . ديگر تلاشي نكرد چشمانش سقف خانه را جستجو كردند تازه فهميد كه سقف خانه اصلا سفيد سفيد نيست و بيشتر به خاكستري مي زند لكه هايي را ديد يادش آمد وقتي كه بچه بود با برادرش سرنگ هاي جعبه ي بهداشتي را بر مي داشتند و سرنگ بازي مي كردند يادش آمد آن موقع نمي دانست در پارچ به جاي آب شربت است و سرنگش را از شربت پرمي كند همين كه مي خواهد آنرا به طرف برادرش خالي كند او مي زند زير دستش و تمام مايع درون سرنگ به سقف مي خورد و جايش مي ماند .بعد يادش آمد كه سرنگ هاي بيمارستان هم سوزنهايشان و هم خودشان خيلي كلفت تر از سرنگ هاي جهبه بهداشتي خانه شان است و وقتي كه آنها را در بدنش فرو مي بردند تا چند ساعت تمام بدنش بي حس مي شد يادش آمد كه سقف بيمارستان سفيد سفيد است اما نه يكي از اتاق هاي آن سقفش سبز بود و حتي دكتر ها و پرستار هايش هم لباس سبز مي پوشيدند وقتي كه او را روي تخت خواباندند چراغ هاي بزرگ بالاي سرش روشن شد و بعد دوباره يكي از آن سرنگ ها و بعد همه جا سفيد سفيد شد و ديگر چيزي نفهميد فقط دوباره سردرد ها و داغ شدن ها و تهوع هاشروع شد .
  • يادش آمد مادربزرگ هميشه به او مي گفت كه بايد صبور باشد بچه كه بود نمي دانست صبور بودن يعني چه اما آنقدر مادر بزرگش را دوست داشت كه خيلي سريع ياد گرفت كه چطور صبور باشد . ياد گرفت نبايد به مادرش بگويد كه درد دارد نبايد بگذارد كه او گريه كند و هميشه جلوي مادرش بايد نشان دهد كه حالش كاملا خوب است و مشكلي ندارد . حالا هم يادش آمد مادرش رفته كه براي او دوباره از آن قرص هاي رنگارنگ و آمپول هاي دردناك بگيرد .
  • هر چه تلاش كرد ديگر لكه هاي شربت روي سقف را نديد. سقف خانه درست مانند سقف بيمارستان سفيد سفيد شده بود. صداي مادرش را مي شنيد اما او را نمي ديد درست مثل ضربان قلبش يادش آمد كه مادربزرگ مي گفت هر وقت صداي قلبت را خيلي بلند شنيدي بدان كه ستاره ات در آسمان در حال چشمك زدن است حالا او صداي قلبش را خيلي بلند مي شنيد و دوست داشت ستاره اش را ببيند اما همه جا سفيد سفيد بود باز صداي مادرش را شنيد نمي دانست كه با چه كسي حرف مي زند اما مي گفت كه دارو ها را همين الان خريده و گريه مي كرد و داد مي زد كه كاري براي دخترم بكنيد افراد ديگري كه آنجا بودند مانند مادر بزرگ به مادرش مي گفتند كه صبور باشد چون به دخترش يك حمله مغزي دست داده و او رادچار مرگ مغزي كرده و ديگر كاري از دست آنها بر نمي آيد . يادش آمد كه مادر بزرگش هم سكته ي مغزي كرد و مرد فكر كرد كه حتما او هم دارد مي ميرد آخر هيچ وقت سقف هيچ جايي تا اين حد سفيد سفيد نشده بود . صداي قلبش هر لحظه آرام تر و آرام تر مي شد و او دوست نداشت او مي خواست كه صداي قلبش بلند باشد تا بتواند چشمك زدن ستاره اش را ببيند اما صدا آنقدر ضعيف و ضعيف تر شد كه آخر تمام شد و سوت كشيد و فقط خطي صاف روي صفحه ي مانيتور كنار او نمايان گشت . خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
[ دوشنبه 1387/04/24 ] [ 10:15 ] [ elnaz-r ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب